امید، امید، نا امیدی و امید …..

سلام

اگر امروز این نوشته را نمی نوشتم احتمالا غمباد می گرفتم.

بدون هیچ ایده قبلی فقط آمده ام بنویسم و خودم را کمی سبک کنم و ضمن نوشتن و یک کمی غُرغُر کردن با دوستان عزیزم هم ارتباط بگیرم و سلامی عرض کنم.

نمی دونم از کجای این دنیا و کی این نوشته رو می خونین؛ ولی، امروز 26 ام دیماه سال 1404 هست و حدود ساعت یک بعدازظهر. اینترنت قطعه و کلاسام با بچه ها قابل برگزاری نیست که هیچ؛ حتی جزوه هم نمی تونم برای بچه ها بفرستم (یدفعه یاد تِلگراف، دود و اینجور چیزا افتادم! عجیبه، ولی، ذِهنِه دیگه، میره)

پس، این نوشته رو در حد گفت و گوهای توی یک کافه به وقت خوردن قهوه تلخ و نگاه کردن به دود سیگار غلیظ دوستان که پُف می شه توی صورتتون و بوی گندش میشینه روی لباس ها در نظر بگیرین و انتظار خیلی ادبی و زیبا نوشتن در این وضع و اوضاع نداشته باشین لطفا…

حتی می خوام کامل محاوره ای بنویسم. ببخشید دیگه احتمالا تحت تاثیر نوشته ها و ترجمه های صادق هدایت و یک کمی طاعون آلبرکامو  و قمار باز داستایوفسکی و برای بار دهم خوندن 1984 اورول و وضع و اوضاع، یکمی هم تلخ باشه نوشته های این روزام.

نا امیدی، عصبانیت، امید، دلخوری، حسادت، غریبی، تنهایی و نمیدونم چندین حس عجیب و غریب دیگه بُردار بَرآیندِیه که حال این روزای من و احتمالا شما ها رو باعث میشه.

ولش کنین این خط را نمی خوام ادامه بدم …

قبلن ها، نه خیلی قبل، همین هفته قبل که اینترنت وصل بود و یکدفعه پَرت نشده بودیم به دهه هفتاد شمسی (ما چرا هِی به عقب بر می گردیم؟!!)، ارتباطات شبکه های مجازی با خانواده، دوستان، همکلاسی های قدیم و شاگردان قبلی و جدید را خیلی جدّی نمی گرفتیم و دائم نِق می زدیم که ارتباط باید واقعی باشد و رو در رو. غافل از اینکه مدتها بوده است که در ارتباطاتمان پارادایم شیفت داشته ایم و ارتباط هایمان مجازی که نه، واقعیِ واقعی بوده است.

عینیّتِ این ارتباطات از هر اوبژه ای عینی تر بوده و ما یا حداقل من قَدرِش رو کَم می دونستم. وقتی نعمت ها گرفته می شوند تازه قدرشان را می دانیم (فعلا مغزم کشش تحلیل چرایی های این محرومیت رو نداره، شاید طاعون اومده و مُسرِیه و لابُد باید قطع میشُده و من نمی فهمم).

گاهی شرایطی پیش میاد که شرایط بد دیگه رو فراموش می کنی. مثل گردباد که همه چیزو بر میداره و به پرواز در میاره. آدم نمی دونه کجا برده میشه، به کجاها برخورد میکنه و کی میوفته زمین یا کوبونده می شه به زمین.

تازه وضع و اوضاع نسبت به گردباد خطرناکتره، چرا اینو میگم؟ به خاطر اینکه گردباد اگه پات رو زمین باشه، خوبه؛ ولی، لامصب ما پامونم رو زمین نیست و توی این سالها وسط دریا بودیم. همه چیز و همه جا پُرِه از عَدم قطعّیت های خیلی ناجور و کشنده.

انگار توی یه قایقی که سُکان نداره، هِی پارو میزنی، تلاش می کنی، عرق میریزی، باز می بینی به هیچ ساحل اَمنی که نمی رسی هیچ، حتی از دور هم ساحلی دیده نمیشه.

تا موقعی که گردباد نخوابه فعلا باید بزارم این قایق هر جا دلش می خواد منو ببره.

فقط می تونم گزارش وضع دریا و گردباد رو اینجا بنویسم.

ببخشید اینقدر تلخ نوشتم. بدون پیش نویس و روتوش هر چی تو مخم بود اینجا نوشتم.

مثل همیشه تو اینستاگرام باید بگم: دوستتون دارم (I love you all, as always)

 

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *